نگو نگو قصه نگو قصه ی سر بسته نگو
از شب خاموش صدا شاعردل خسته نگو
قصه ی سر بسته نگو
شعر تو فریاد منه
درد من وتو مشترک
زخمه تو همزاد منه
گریه نکن گریه نکن گریه همیشه بی صداست
وقتشه فریاد بزنی شعر تو رنگ خون ماست
حیفه پرنده باشی و بالو پره تو وانشه
این همه تو این همه من حیفه بمیره ما نشه
ما هممون یک نفریم بایه سکوت با یه صدا
ما اسیره سرنوشت با هم غریب ازهم جدا
هیشکی به فکر هیشکی نیست
اسیره خود شدیمو بس
اسیره تو اسیره من اسیره این همه قفس
روبه گریه بازه جانم دلم از دنیا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بی صدا گرفته
گریه کن گریه کن گریه ای آواز خاموش
گریه کن گریه کن ای ترانه فراموش
گریه کن گریه ی باغ لاله های پرپر
گریه کن گریه ی منه لحظه های آخر
از کجای شرجی شب میشه دریارو صدا زد
به کدوم لحجه قربت میشه دنیارو صدا زد
کی صدا زد منو از شب من که مقلوب دوبارم
شب شبه خاموشو خالی من پراز نقش ستارم
این کدوم لحظه ی درد شب چندومه عذابه
که دقیقه قد سرشار از طلاطم عذابه
گله گل خونه من یکی یک دونه من چراغ خونه من اومدم باز
نمی خوام گریه کنم واسه مرگ غنچه ها تو به من هدیه بکن پره پرواز
خسته دلداری می خواد از شما یاری می خواد
توی قطیه بهار دل پرستاری می خواد
به منه غم زده دل مرده دوباره درس محبت بدهید
منه افسرده نا امیدو دوباره به خنده عادت بدهید
با من بگو از عشق ای آخرین معشوق
که برای رسوایی دنباله بهونم با بوسه ای آروم
خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیره رویای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم
فردای شیرینم نازنینه من
چشمای تو افسانه نیست که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیره من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود
شبهای تنهایی هم رنگ گیسوته
آغوشتو واکن بانوی مهتابی
دل واپسی هامو با خنده ای کم کن
که تویی پایان تردید و بی تابی

