تبليغاتX
پلاک13 آلاچیق



من آمدم ولی هیچ وقت ندیدمت

نمی دونم گریه کنم یا بخندم چیکار کنم.

تورو خدا واسم نظر بذار تورو خدا اگه باهات حرف زدم اگه گریه نکردم و خودمو نیگر داشتم جاش نبود وگرنه گریه میکردم بهش بگو با توام گوش کن بهش بگو دوسش دارم فکر میکنم به ته رسیدم کاش زودتر بهم میگفت کاش حتی واسه یه بار می تونستم صداشو بشنوم خودش میگفت نه آره خودش میگفت نمی دونم کجا برم وقتی باهات حرف زدم نفهمیدم کی وقت گذشت کاش اونم بود کی همون که امروز وایسادم ولی ندیدمش نمی دونم چرا خیلی دوسش دارم ولی من همینجوری می مونم شاید یه روزی بیاد حالمو بپرسه بهش بگو هر چند یه وقت بهم سر بزنه واسم نظر بذاره می خوام فقط یادش کنم با یادش زنده باشم بهش بگو گناه من چی بود اصلا اون از من خوشش نیومد بود اگه کسی دیگه بود چرا اولش نگفت چرا الان من خودمو نمی بخشم اگه بهم سر نمیزنه تو که دوستشی سر بزن می خوام حالشو از تو بپرسم  نمی دونم دیگه چی بگم با کسی دوست بود چرا برگشته چرا رفته بود حالا اومد چرا همه چیزو خراب کرد.احساس میکنم هرجا بره دوسش دارم حتی اگه روزی تنها شد منتظرشم.

نکنه منو دارین امتحان میکنین من پا پس نمیکشم همیشه به یادشم .نفیسه یکم نصیحتم کن آدم بشم من چرا اینجوری ام چرا باید همش من امتحان پس بدم چرا به من اون اولش نگفت.هیچ وقت خواهرم نشد که منو نصیحت کنه بهم یاد بده همیشه دوست دارم به عنوان خواهر بهم سر بزنی نصیحتم کنی آخه من آدم بشو نیستم.می خوام دیگه تنها باشم من نمی تونم با کسی دیگه باشم اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری بشه.

به پریایی که مثله پریای توی قصه ها بود سلامه منو برسون و بهش بگو دوسش دارم واسه همیشه

از اینکه وقتتم گرفتم معذرت می خوام

میرم سره کلاس ولی هواسم جای دیگس کلاسامو می پیچونم شاید واسه یه بارم که شده دیدمش.

کاش هیچ وقت نمیومدم تا که بگی دیر شد.نفس کشیدن واسم سخت شده خسته ام از دلواپسی گشت منو غمه بی هم نفسی

از سیاست خیلی بدم میاد فقط به عنوان کسی که دنبال مرگ باشه اختشاش میکنم تا مرگ و هدفی که دارم بهش برسم واسه عشق اختشاش میکنم شاید روزی در خیابان یا هم سلولی باشم و شاید او هم با مشتی گره کرده و رنجور از این فاصله ها و خسته از دست منو امسال من باشد.این بهترین راه واسه تا ابد موندنه می خوام همون نمادی باشم واسه بقیه حداقل کسی باشه منو مثال بزنه یه تندیس باشم یه لوح تقدیر که گوشه ی تاقچه اونقدر خاک نشسته روش که چینو چروکش معلوم نیست  

عاشق شدن یه جرمی داره و اون بهش نرسیدنه تنها بمونی وقتی به تنهاییم گفتم ناراحت شد و از تنهایی خودم خجالت کشیدم که تنهاییم مرا تنها گذاشت و تنهای تنهای تنها شدم...

باز آمدم نبودی

  سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بیا برویم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچین گریه‌ها
سرپناهی خیس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دریا نیست.

دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام


بیا برویم!

آن سوی هر چه حرف و حدیثِ امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانیم بدون تکلم خاطره‌ای حتی کامل شویم
می‌توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده‌ ای از غربتِ گریه را بیاد آورم.
من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه …
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زیر لب … چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

  

+ می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری شنبه 1388/08/23ساعت 20:0 توسط وحید جهانگیری |



سلام برای کی تا کی سلام پس کی خدا حافظ

بذار زیاد چرت و پرت نگم برم حرف دلمو بزنم دارم میمیرم از بی کسی (کشت منو غم بی هم نفسی)   آه ه ه ه ه ه ه ه دلم شکست دیشب دیشب دلم گرفته بود رفتم کناره پنجره کدوم پنجره جایی که بودم پنجره نداشت خواستم داد بزنم یه جوری خودم خالی کنم نمی دونستم چیکار کنم یه اس ام اس نوشتم اومدم به یکی بفرستم دیدم کسیو ندارم نشستم اونقدر گریه کردم خسته بودم نای راه رفتن نداشتم شام بچه ها به امید من که چیزی درست کنم درست نکردم داشتن میرفتن بیرون  واسه شام که من همیشه پایه ام بودم گفتم حالو حوصله ندارم نمی یام شما برید واسه منم هرچی خوردید بگیرید.

دیگه طاقت نداشتم می خواستم بالای یه بلندی وایسم داد بزنم تا از پا بیفتم صدای آهنگی که گوش میدادم بلند کرده بودم تا کسی صدامو نشنوه اسایی که پام شیکسته بود رو برداشتم داشتم واسه خودم گیتار میزدم گیتاره بدونه سیم داغون بودم الانم همون طور درب داغونم طوری که می خوام برم از اینجا از همه جا برم جایی که اسمش جا نباشه مکان نباشه شاید بمیرم خسته شدم از بی کسی اس ام اسی که نوشتم دونباله یه شماره بودم پیدا نکردم به کی بفرستم آخه کدوم آدم میاد به حرفای من گوش کنه احساس میکنم که ۱۵ سال سن دارم بچه ها اومدن خونه گفتن چته چی شده منم مثله یه سگ جوابشونو دادم صدام در نمی یومد دیگه نمدونم چیکار کنم  اعصابم خورده درگیره خودمم نمی دونم دیگه چی دارم می نویسم .

شب تا الان نمی دونم چطوری گذشت خواستم داد بزنم نمی تونستم اونقدر فشار آوردم که صدای فریادم به گریه تبدیل شد بغض داشت خفم میکرد نمی دونم چرا ولی احساس کردم با این همه کسایی که دورو ورم هستن خیلی تنهام خواستم راز دلمو به کسی بگم فکر می کنم چون کسیو پیدا نکردم که رازمو بهش بگم باهاش دردو دل کنم گریم گرفت تازه فهمیدم عاشقم فشارم خیلی بالاست جوری که پای راستم احساس می کنم خسته شده  روی پام نمی تونم وایسم مثله یه پلنگی که دندون نداره و فقط چنگ میندازه خدا منو چرا آوردی به این دنیا برم شکر کنم.چیو؟ چیمو شکر کنم.....

خدا من غلط کردم خدا چرا به داده من نمیرسی چیه مگه من چی گفتم ولم کن دیگه نفسم بالا نمی یاد دیگه چه خاکی تو سرم بریزم نکنه من یه نمادم واسه بقیه می خوام بهت بگم دوست ندارم ولی چشام پره اشک میشه تو کی هستی من نمی تونم بشناسمت من هنوز تو خودم موندم خودمو هنوز پیدا نکردم دنباله یکی میگشتم منو به خودم بشناسونه ولی نمی تونم قدرت ندارم خسته شدم میفهمی به کی بگم شمارتم که بهم نمیدی نترس پخشش نمی کنم نده نمی خوام میرم گورمو گم میکنم خستم کردی تا الان هرکی بود دلش واسم سوخته بود.حوصله هیچ کسو ندارم می ترسم تو کارت دخالت کنم می دونی یعنی چی می خوام گناه کنم می خوام دیگه بزنم به سیم آخر خودکشی کنم اینجا موندن بی فایدس من جام اینجا نیست می خوام بیام جهنم تو که به منو امسال من نیازی نداری تازه بیام بهشتت یه موشت آدمه ریشو آدم فروش ببینم اونجام پارتی بازیه بیام با کسایی چشم تو چشم بشم که دوسشون ندارم تو که واست چیزی نیست بیا یه کاری بکنیم بیا این حسو ازم بگیر بیا بیا اونی که باید بیاد نیومد منم خیلی لفتش دادم بیا تو جونه هرکی که می پرستی جونه خودت بیا نمی خوام چرا هی باید مثله ابره بهار گریه کنم.خدا واسم نظر بذار منتظرتم...

درد های من جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا زنای جان بر آورم
درد های من نگفتنی است
درد های من نهفتنی است
درد های من
گر چه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه هست
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شنا سنا مه ها یشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سرو دنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
با زوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پا فشاری شگفت درد هاست
درد های آشنا
درد های بومی غریب
درد های خانگی
درد های کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سر نوشت نا گزیر خود را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت...
روزي كه كمترين سرود..
بوسه است...

وهر انسان ..
براي هر انسان..
برادريست...
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند..
قفل..
افسانه ايست..
وقلب..
براي زندگي بس است...
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است...
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي...
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگيست...
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست وجوي قافيه نبرم...
روزي كه هر لب ترانه ايست..
تا كمترين سرود، بوسه باشد...
روزي كه تو بيايي ، براي هميشه بيايي..
ومهرباني با زيبايي يكسان شود...
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار مي كشم ..
حتي روزي..
كه ديگر..
نباشم

دیشب دلم گرفته بود رفتم کناره آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

 

+ می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری سه شنبه 1388/08/19ساعت 12:27 توسط وحید جهانگیری |



سلام؟

سلام به کسایی که سفیدیه چشای منو دیدن.

تصمیم گرفتم!می خوام یه کاری بکنم یه حرکت یه عکس العملی که حتی وقتی توی دروازه وایسادم انجام ندادم خیلی سخته رفلکس خوبی می خواد.همیشه وقتی توپ از دور به من نزدیک میشه خیلی جرات دارم که چشامو باز میذارم و میگیرمش جوری که دو ضرب نشه با یه استیل خواص میکشم به آغوشم اما یکی به من گفت اینجا جای استیل و رفلکس نیست فقط باید بگیریش بهش برسی هرجور که می تونی فقط گل نشه.

سره توپ گرفتن تک به تک یکباردوتا از انگشتام ازمفصل شیکست من توپو گرفتم ولی فوروارد حریف خواصت زهرشو ریخته باشه زد تو انگشتام ولی من با همون دست بازم ادامه دادم نقطه ضعفم گوش راسته اونم اگه زاویه خیلی باز باشه و حتما باید توپ باشه که بتونم عکس العمل نشون بدم ولی سمت چپم نه بدون اینکه توپ باشه می تونم شیرجه بزنم حتی از سه کنج دروازه با یه دست هم می تونم توپو بکشم بیرون احساس میکنم خیلی ارتفاع گرفتم حتی احساسی که یه پرنده میتونه داشته باشه ولی دیگه نمی خوام نقطه ضعفی داشته باشم می خوام هر دو سمتم که توپ میاد مثله یه پرنده باشم اصلا اگه توپ چه بود چه نبود بپرم می خوام آسمونی باشم.

اینارو نگفتم که یه تیمی منو بخره اینارو گفتم که بدونید تصمیم گرفتم اینارو گفتم که یه تیم نه یه نفر بخره تصمیم گرفتم که از آسمون به دریا شیرجه بزنم دریایی بشم مثله موجودای دریایی باشم بال درارم.

حاله من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکوهی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

+ می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری شنبه 1388/08/16ساعت 9:52 توسط وحید جهانگیری |



سلام بچه ها خوبین؟به من که کسی سر نمیزنه پس کدوم بچه ها و دوستا.امروز یه جوری ام نمیتونم بهتون بگم فقط احساس می کنم یه قدرت خواصی تووجودمه.راستش اینکه دیگه نمی خواستم وبلاگمو بنویسم این قصدو داشتم که واسه همیشه بدونه خدا حافظی واسه همیشه بذارمش کنار فکر نکنید که من وبلاگمو واسه خاطراین می نویسم که واسم نظربذارید نه مینویسم که احساسمو بدونید چیه مینویسم به خاطرکسی که وجود نداشت به خاطراینکه حرفامو جایی گفته باشم جایی نوشته باشم من طاقت ندارم این حرفارو تو دلم نیگردارم.

یکی از بهترین ماه های زندگیمو وبلاگ ننوشتم بوی ماه مهر بوی روپوش بوی نویی بوی کتاب دفترای سفید 100برگ!جامدادی!اواین روز مدرسه واییییی مدرسه اندیشه!آقای سعیدی سرایدارمدرسه آقای شکوهی آقای کریم پناه خانوم بهداشت!معلمای اول تا پنجمم خانومه جاویدی خانومه محمدی خانومه شمس آقای جاویدی خانومه فیروز بخت.راه مدرسه تا خونه چه دورانی داشتیم آقایی که جلوی مدرسه آلو و لواشک میفروخت وای چه آلوهای ترشیییی داشت مممممممممم.

افتادن برگای پاییزی از درخت صدای خس خس و له شدن برگای پیاده رو زیره قدمهای کوچیک من یا شوتیدن یه سنگ صدای تق وتقش روی سنگ فرشای پیاده رو 

فکر می کنم باید بگم دلم گرفته آسمون نمیتونم شکفه کنم/شکنجه میشم از خودم نمیتونم گریه کنم.فقط:

اگر که هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیارو مردباش

 

یه عاشق    بی قایق    تو دریا    چشماشو    می بنده    تو رویاها
من عاشق    بی قایق    تو دریاها    می میرم    چشمامو    می بندم    بی رویاها    می میرم

می رمو میمیرم    آسوده می شم از عشق    می رمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو    زیر آب    می گیرم
یه زیبا    نگاهش    به موجا    یه عاشق    بی ساحل    تو دریا
پریای دریا    من امشب میمیرم    از عشق    یه زیبا    من امشب    میمیرم

 می رمو میمیرم    آسوده می شم از عشق   می رمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو    زیر آب    می گیرم
یه عاشق    من عاشق    بی قایق    تو دریاها    چشمامو    می بندم    بی رویا
یه زیبا    نگاشو    چه آروم    به موجا    می دوزه
یه عاشق    بی ساحل    چه تنها    تو دریا     می سوزه

می رمو میمیرم    آسوده می شم از عشق    می رمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو    زیر آب    می گیرم

 

می یونه چندتا اتاقک سوت وکور خسته و خاموش

 

یک  نفر نشسته  تنها  انگاری  شده فراموش

 

دو تا چشم بارون نم نم می زنه به روی گونه

 

 چه قد این دل غصه داره آخ فقط خدا می دونه

 

لحظه ها آسه و آسه دست غم پاشونو بسته

 

صدای خرده جواهریک نفر دلش شکسته

 

تو دل یک قصر تاریک چند نفر شادنومستن

 

انگاری خبر ندارن دل پیرمو شکستن

 

اونا اون پیررو روندن فکر حالش رو نکردن

 

ندیدن پیرای خسته توی خلوت گریه کردن

 

از توی همون اطاقک قاصدک خبر می آره

 

یه نفر داره می میره ، تنها این چه روزگاره

 

کی دلش این همه سنگ که اونو گذاشته رفته

 

خیلی ساله خیلی وقته ،نه یکی دو روزو هفته

 

مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی

 

کوه پر صبرو صمیمی واسه گریه هاش تو بودی

 

توی این روزا عزیزم منتظر باش برمی گرده

 

کوره ی داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده...

  

 یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی

الهی بمیری

اگه دوسم نداشته باشی غیر من کسی رو داشته باشی

الهی بمیری

بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم

خودم بمیرم

اگه تو یه روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی

خودم میمیرم

برات بمیرم....................برات بمیرم

ندیدی قهر خدا رو بدی های روزگارو

الهی نمیری...................الهی نمیری

بمونه سایت روی سرم میدونی برات در به درم

الهی نمیری...................الهی نمیری

وقتی تو چشات زل میزنم با غم نگات فال میزنم

وقتی میبینم دوسم داری از ته دلم داد میزنم

اگه یه روزی فرشته ها بخوان تورو زود تر ببرن به اونا میگم که از قدیم ماهی رو با تنگش میبرن 

+ می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری جمعه 1388/08/08ساعت 15:36 توسط وحید جهانگیری |




پلاک13